دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵ ۰۹:۵۰
قسمت دهم
سفرنامه فلوجه

از ساعت ۶ خوابم نمی‌برد. سید گفته بود؛ صبح زود برای عملیات می‌رویم. اما تا بلند شدن آن‌ها که از روز قبل خستگی زیادی دارند، ساعت از ۸ هم می‌گذرد.

از ساعت ۶ خوابم نمی‌برد. سید گفته بود؛ صبح زود برای عملیات می‌رویم. اما تا بلند شدن آن‌ها که از روز قبل خستگی زیادی دارند، ساعت از ۸ هم می‌گذرد.
از یکی از پیرمردها نان می‌گیرم و می‌خوریم. اینجا چند پیرمرد تدارکاتچی هستند؛ نورانی، زحمتکش و بی‌ریا که در واکنش به فتوای تاریخی آیت الله سیستانی به جبهه آمده‌اند. اتاقشان طبقه بالای خانه‌ای است که ما طبقه اولش می‌خوابیم. شب‌ها روی پشت‌بام می‌خوابند و در تک اتاق بالای پشت بام زندگی قشنگی درست کرده‌اند. فکر می‌کنم اگر چند کبوتر هم آن بالا نگه می‌داشتند؛ مثل کبوتر تنهای آشپزخانه، جنسشان کامل می‌شد.
کبوتر آشپزخانه هم که قصه‌اش را نمی‌دانم، کاکلی است و آرام با طوقی سیاه دور گردنش و شاید زخمی شده و به آشپزهای مهربان پناه آورده است.
بالاخره براه می‌افتیم. مقصد نقطه تماس دو جبهه، جایی کنار ریل‌های راه‌آهن فلوجه است. داعشی‌ها بر اثر خمپاره و موشک‌های دیشب و تا الآن، کمی از خط آهن عقب نشسته‌اند؛ اما هنوز قناس‌هایشان به ریل‌ها مسلط‌اند.
پشت ریل‌ها غوغایی است. از آن صحنه‌هایی که فقط در روایت فتح و فیلم‌های جنگی دیده بودم. تانک‌ها، نفربرها و لودرهای زره پوش غول پیکر.
سید شروع به بازدید از نقاط مختلف خط می‌کند. عمامه به سر و بدون ترس از خطرات احتمالی. لودر زره پوش غول پیکر در حال خالی کردن زیر قسمتی از ریل‌هاست. ارتفاع ریل اینجا تا زمین نزدیک ده متر است. خاکها تخلیه می شود، ریل در آسمان می ماند و لودر برای احداث خاکریز از زیر خط آهن عبور می‌کند.
خودم را به نیروهای جلوی صف پیشروی می‌رسانم؛ جلوتر از ریل آسمانی. یکدفعه یاد مادرم می‌افتم و دعایی نقل شده از آیت الله بهجت. زیر لب زمزمه می‌کنم.
اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه التی تجعل فیها من ترید.
ادامه دارد….
@zambur
http://telegram.me/zambur

زمبور
عسل زمبور های نیش دار شیرین تر است.
روزنوشت ها و سفرنامه های محمد مهدی خالقی

ثبت نظر

نام:

پست الکترونیک:

خبرنامه

آخرین مطالب
کانال تلگرامی
تبلیغات
140