دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵ ۲۳:۴۸
قسمت یازدهم
سفرنامه فلوجه

راه زیر ریل آسمانی باز شده است. یک نقطه رهایی و رزمنده‌هایی آسمانی‌تر. ال سی دی دوربین را به دلیل نور زیاد می‌بندم. عینک را توی دست می‌گیرم. چشم را به ویزور می‌چسبانم و لذت می‌برم. به این شکل بهتر می‌توانم ادای بچه‌های آسمانی روایت فتح را در آورم. از جوان ۱۵ -۱۶ ساله می‌بینم تا پیرمرد بالای ۷۰ ساله. درست مثل روزهای دفاع مقدس؛ همه نشانه‌ها همانهاست. ریش و لبخند و پیشانی بند؛ لباس‌های نه یکدست و زیاد منظم؛ کلاشینکوف؛ ذکرو دعا و البته شهادت.

راه زیر ریل آسمانی باز شده است. یک نقطه رهایی و رزمنده‌هایی آسمانی‌تر. ال سی دی دوربین را به دلیل نور زیاد می‌بندم. عینک را توی دست می‌گیرم. چشم را به ویزور می‌چسبانم و لذت می‌برم. به این شکل بهتر می‌توانم ادای بچه‌های آسمانی روایت فتح را در آورم.  از جوان ۱۵ -۱۶ ساله می‌بینم تا پیرمرد بالای ۷۰ ساله. درست مثل روزهای دفاع مقدس؛ همه نشانه‌ها همانهاست. ریش و لبخند و پیشانی بند؛ لباس‌های نه یکدست و زیاد منظم؛ کلاشینکوف؛ ذکرو دعا و البته شهادت.
اما اینبار نه خرمشهر و فاو و شلمچه که داخل فلوجه، دژ مستحکم عاشقان صدام، شهر سنی‌های متعصبی که متعصبین شیعه همه را ناصبی می‌دانند؛ -من این‌ها را ساخته جهل و تعصب ما و قدرت فرهنگی دشمن می دانم- و همه اینها به برکت امام است و انقلاب اسلامی و جانشین شایسته‌اش سید علی خامنه ای – عراقی‌ها رهبر انقلاب را اینطور خطاب می کنند-
نفربرها و تانک‌ها از زیر ریل عبور می‌کنند و به سمت راست می‌روند. ۴ رزمنده قناص به سمت چپ راه کج می‌کنند و بین خانه‌های فلوجه گم می‌شوند. طرفه اینکه بین این دود و خاک، شلیک‌های پیاپی خمپاره‌ها، دوشکاها و صفیر گلوله قناص‌ها دو گوسفند مردنی وسط معرکه قدم می‌زنند.
کنار راه زیر ریل می‌نشینم و تصویری  low angle(زاویه پایین) از عبور خودروها می‌گیرم که شکوه این نبرد آخر الزمانی را بهتر نشان دهد.
تازه اینجاست که سید را بیاد می‌آورم. پیدایش می‌کنم. درست روی نقطه رهایی با دست بانداژ شده نیروها را هدایت می‌کند؛
حسن برای گرفتن تصویر شلیک دوشکا از من دور شده است. نگرانش هستم. قناصه‌چی‌ها زشت و زیبا، متاهل و مجرد، فیلم بردار و کارگردان نمی‌شناسند. البته او باوجود جوانی خیلی راحت و مسلط کار می‌کند.
دلم می‌گوید با رزمنده‌هایی که جلو می‌روند بروم اما تکلیفی که نگاه می‌کنم؛ سید شخصیت مستند است و باید با او همراه شوم. چند نفر از فرماندهان با التماس از سید می‌خواهند جلوتر نرود. قبول می‌کند. در حال سوار شدن به ماشین هستیم. یادم می‌آید از فراز ریل@ها تصویر فلوجه آتش گرفته را نگرفته‌ام. بالا می‌روم. لحظه‌ای روی ریل خاکریز مانند می‌ایستم.
ادامه دارد ….

@zambur
http://telegram.me/zambur

زمبور
عسل زمبور های نیش دار شیرین تر است.
روزنوشت ها و سفرنامه های محمد مهدی خالقی

ثبت نظر

نام:

پست الکترونیک:

خبرنامه

آخرین مطالب
کانال تلگرامی
تبلیغات
140