سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۵ ۲۲:۱۶
قسمت دوازدهم
سفرنامه فلوجه

بالای بلندی کنار ریل‌ها لحظه‌ای بلند می‌شوم و فیلم می‌گیرم و زود سرم را پایین می‌آورم. این سفر تک پایه همراهم نیست. یاد آرپی جی‌زن‌ها می‌افتم. البته کل دوربین من نصف یک گلوله آرپی جی هم نیست. سریع پایین می‌آیم. با سید به چند متر عقب‌تر، محل تجمع نیروهای ذخیره می‌رویم.

بالای بلندی کنار ریل‌ها لحظه‌ای بلند می‌شوم و فیلم می‌گیرم و زود سرم را پایین می‌آورم. این سفر تک پایه همراهم نیست. یاد آرپی جی‌زن‌ها می‌افتم. البته کل دوربین من نصف یک گلوله آرپی جی هم نیست. سریع پایین می‌آیم. با سید به چند متر عقب‌تر، محل تجمع نیروهای ذخیره می‌رویم. سید شروع به خوش‌وبش و روحیه دادن می‌کند. نیم ساعتی می‌گذرد. این بین شلوار کنفی نازم که بخاطر خنک و راحت بودن،  فقط در کارهای میدانی می‌پوشم به سیم خاردار گیر می‌کند و سوراخ می‌شود. سید از مقر بیرون می‌آید. بی‌سیمش صدا می‌زند. چهره‌اش در هم می‌رود. می‌پرسم؛ می‌گوید :” سید علا شهید شد!!” اشک توی چشمانش جمع می‌شود. ماشین فورد سیاه غول پیکر و تویوتای سفید و شاسی بلند حمل مجروحین، برای آوردن پیکر شهید به سرعت می‌روند. ته دل آرزو می‌کنم اگر من باشم با ماشین سفید حمل شوم. بعد از مرگ هم از آمریکایی‌ها بدم می‌آید. خواهش می‌کنم سید کنار جنازه شهید بیاید تا فیلم بگیرم. سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید: “کسی که با تله انفجاری برخورد کند، جنازه‌ای برای  فیلم گرفتن ندارد”
با تمام حسرت و آه و میل به جلو رفتن، مجبوریم با سید برای سرکشی به دیگر محورها برویم.
از خط که بیرون می‌رویم؛ تا فردا که به مشهد می‌رسم، همه چیز با دور تند می‌گذرد. در چند جایی که برای بازدید می‌رویم؛ دو اتفاق قابل نوشتن است. اولی مقری است درست کنار ایستگاه راه آهن فلوجه که قناس هم به آن مسلط است. دکل‌های نور ایستگاه و دود و گلدسته مساجد فلوجه منظره جالبی ایجاد کرده است؛  اما نمک این صحنه چرخ و فلک بزرگی است که از دور هم صدای کودکان از آن بگوش می‌رسد.
در همین مقر روی پشت بام می‌رویم. جوانی سیاه چرده و آرپی جی بدست، همراه دوست تیربارچی‌اش دیده می‌شوند. جوان آرپی‌جی‌زن به نقطه‌ای اشاره می‌کند که آنجا قناس دارد. سرخم به طرف دیگر پشت بام می‌روم که وییییژ…. صدا یک گلوله بسیار نزدیک می‌آید. همه خم می‌شویم. جوان‌ها سریع ما را به پایین هدایت می‌کنند. جوان آرپی‌جی‌زن مرا به هال پشتی خانه می‌برد. از شتک خون روی دیوار و ردی که از هال اول به حمام رفته و در نهایت از در پشتی ساختمان خارج شده فیلم می‌گیرم. با دوربین خون را تا نزدیک دیوار حیاط دنبال می‌کنم. بر می‌گردم. از اوخواهش می‌کنم جلوی دوربین توضیح دهد. شروع می‌کند: خون این کلب … کات می‌دهم و می‌گویم فحش نده… عادی بگو داعش …. تکرار می‌کنیم …. دوباره می‌گوید: خون این عضو دولت اسلامی، کلب داعشی…. اینبار کات نمی‌دهم و ادامه می‌دهم.
با سید به چند مقر دیگر سرکشی می‌کنیم و با سرعت بطرف بغداد می‌رانیم. جلوی مقر بغداد از سید قول می‌گیرم که ساعت ۱۷ برای انجام مصاحبه به مقر بیاید. در این چند ساعت مقداری آرشیو می‌گیرم و فیلم‌هایی که گرفته‌ایم را به بچه‌های اعلام الحربی می‌دهم.
از ساعت ۱۷ منتظر سید می‌مانیم. نشان به آن نشان که مصاحبه ساعت ۲۳:۳۰ شروع می‌شود در حالی که سید با همسرش به مقر آمده است. فیلم سازی از فرماندهان همین است دیگر.
وقت خداحافظی است. فردا ساعت ۱۱:۳۰ از نجف پرواز داریم. ساعت ۱ نیمه شب است. دوساعتی می‌خوابیم و بطرف نجف براه می‌افتیم.
همیشه در ذهنم حس تمام شدن روزهای جنگی در عراق و ورود به نجف را تشبیه می‌کنم به ورود از دنیا به بهشت … شاید. امشب شب شهادت امیرالمومنین(ع) است … ابوتراب … علی بن ابی طالب. به این معنا در دنیا جایی برای ما شیعیان مثل نجف نمی‌شود.
پایان
۶ تیرماه ۱۳۹۵
۲۱ رمضان ۱۴۳۷
۲۶ ژوئن ۲۰۱۶

@zambur
http://telegram.me/zambur

زمبور
عسل زمبور های نیش دار شیرین تر است.
روزنوشت ها و سفرنامه های محمد مهدی خالقی

ثبت نظر

نام:

پست الکترونیک:

خبرنامه

آخرین مطالب
کانال تلگرامی
تبلیغات
140